تبليغاتX
زيستيكاتور
                           

-         پدر، من امروز  به معلمم توهین کردم .  در یک لحظه به خاطر نمره بدی که گرفتم به او ناسزا گفتم که چیزی بلد نیست .ولی او عصبانی نشد .به من توهین نکرد. مرا اخراج نکرد .با لبخند گفت این حرف من به خاطر عصبانیتمه .گفت فرصت برای جبران نمره ام را دارم . گفت در شرایط عادی از این رفتارم پشیمان می شوم. راست می گفت . حالا من دچار عذاب وجدان شده ام که چرا اینکارو کردم .

پدر گفت :از این کار تو تعجب می کنم !!! شاید به خاطر اینکه من هم معلم هستم این حس به تو دست داده که هر کاری دلت می خواهد می توانی بکنی .شاید این از مقتضیات سن بلوغ باشد ولی من فکر می کردم به تو انصاف را آموخته ام  .این رفتار معلم تو از سر ضعف نبوده . اون معلم بهترین رفتار را با تو داشته . معلم ها مثل درختان مناطق سردسیر می مانند . درختان سردسیری برای جلوگیری از شکستن شاخه هایشان به واسطه نشستن برف ، دارای شاخه های شیب دار به سمت پایین هستند : این شاخه ها ، خاصیت ارتجاعی دارند و قادرند به واسطه وزن اعمال شده بر آنها مقداری خم شوند تا توده برف ریزش کند.معلم تو هم با انعطاف پذیری که نشان داد از ایجاد یک موقعیت پر تنش جلوگیری کرد.چه بسا با توهین متقابل به تو، خودش هم  درهم می شکست . او موقعیت تو را درک کرده و رفتار تو را ناشی از قرار گرفتن در این وضعیت می داند نه شخصیت خودت . تو باید عذر خواهی کنی . حتی اگر شده با یک لبخند  .

 پسرقدری فکر کرد . سپس  مقابل آینه ایستاد و لبخندهای مختلف را تمرین کرد .

 

                                                                                          ع م حجازی 17/12/1385

      

                  *************************

 منابع :1-  المپیاد زیست شناسی تالیف محمد کرام الدینی ، زهرا زارع- تهران: محراب قلم ، 1383

2- روابط معلم و دانش آموز/ هایم گینات ترجمه سیاوش سرتیپی  - تهران : نشر فاخته 1371

3- الفبای مدیریت کلاس / روبرت تی . تابر / دکتر محمد رضا سرکار آرانی- تهران: انتشارات مدرسه 

 

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 و ساعت 7:49 |
                                              

                                                            به نام خدا

 دخترک دوازده بهار از زندگی اش گذشته بود ولی به اندازه هزار سال می فهمید. حالا روی تخت بیمارستان بود و کتاب درون یک آینه ، درون  یک معما اثر یوستین گوردر را مطالعه می کرد .به بیماری سرطان خون دچار بود .تعداد گلبولهای سفیدش افزایش یافته و تعداد گلبولهای قرمز و پلاکتهایش کاهش یافته بود . با دریایی از علائم : کم خونی ، رنگ پریدگی ،  ضعف،  تپش قلب ، تنگی نفس ، عفونتهای چرکی خفیف پوستی ،  خون دماغ و خونریزی از لثه ، بی اشتهایی ،  کاهش وزن .

به خودش گفت: خدا کند مثل داستان کتاب،  یک فرشته هم برای من بیاید.

صدایی به گوشش رسیدکه پرسید: حالت چطوره کوچولو؟

نوری کنار تختش درخشید. شبحی کنار تختش ایستاده بود . یک شبح سفید پوش و بی نهایت زیبا مثل تابلوی فرشتگان . دخترک پرسید: تو فرشته ای ؟ 

  فرشته جواب داد: آره دختر کوچولو.از کجا فهمیدی؟ حتما از این بالها . این یک علامته وگرنه من برای پرواز احتیاجی به اینها ندارم. من اومدم که توی این سفر همراهی ات کنم.

فرشته دخترک را در آغوش کشید که ببرد. دخترک به چشمان فرشته نگاه کرد و پرسید: این عدالته ؟  

– به بهشت خواهی رفت . پروانه خواهی شد.

 – آخه چرا من؟   

 - این قانون زندگیه . تو معنی قانون رو می دونی؟ به بهشت خواهی رفت .

- من اونجا می تونم  بازی کنم ؟  من اونجا می تونم شکلات و شیرینی بخورم ؟ غذا چی ؟ غذاهای خوشمزه؟             

 – هرچی که بخوای.

- چه فایده؟ یعنی می خوای بگی اون دنیا فقط می خورم و می خوابم.

 وادامه داد:

- من اونجا می تونم درس بخونم و رازهای طبیعت رو کشف کنم؟

- حیوانات هم در بهشت خواهند بود؟  آنجا ستیز و گریز برای زیستن برقرار خواهد بود؟ یا اینکه شیرها آنجا گیاهخوار خواهند شد؟

- هدف وجود کد های ژنتیک و رفتارهای ژنی ما ادامه حیات در روی زمین است ،  در آن دنیا چه خواهد بود؟

- من آنجا می تونم گناه کنم و از خدا معذرت بخوام ؟       

- من اونجا می تونم به دیگران کمک کنم و از این کارم لذت  ببرم ؟   

 - من اونجا می تونم واسه آزادی مبارزه کنم؟  

 - من آنجا مادر خواهم داشت ؟    

– من اونجا مادر خواهم شد؟    

 - من اونجا عاشق خواهم شد؟      

 فرشته گفت:  نه. فقط یک عشق وجود داره . فقط یک عشق.

  - به نظرت زود نیست من بیام اونجا؟       

  فرشته گفت:زندگی این دنیا یک سرگرمی و بازی کودکانه بیش نیست ، حیات حقیقی اون دنیا ست* .  علت تردید تو اینه که درک درستی از بهشت وزندگی حقیقی نداری . درست مثل کرم ابریشمی که هیچ تصوری از پروانه شدن نداره . پروانه خواهی شد دختر کوچولو . ارزش این راز در ایجاد امید ، برقراری عدالت وافزایش میل به نیکوکاری است .راز بودنش بهتر از نبودنش است . فراموش نکن برای خدا تغییر قوانین و روابط کاری نداره.

                           

سیبی در دست فرشته ظاهر شد . فرشته پرسید : یکبار دیگه می خوای این سیب رو بخوری ؟

دخترک گفت: یادم نمی یاد قبلا از دست شما سیبی خورده باشم . ولی اگه با خوردن اون به آرزوهام می رسم آره می خورم.

فرشته گفت: تو می دونی پشیمونی یعنی چی؟

دخترک گفت: نه .

فرشته گفت: شاید برای اینکه اینو بفهمی زمان زیادی لازم باشه. باز هم همدیگر رو می بینیم عزیزم.

دختر کوچولو سیب را خورد.فرشته دختر کوچولو را روی تختش خواباند.

صبح روز بعد همه دکترها و پرستارها از معجزه ای صحبت می کردند. یک دختر سرطانی به طرزی معجزه آسا از مرگ نجات یافته بود .     

                                                                  پایان .   ع م حجازی

 

·                                                     * سوره عنکبوت آیه64  

·                                                   حرف آخر: ایده این داستان با مطالعه کتاب درون یک آینه ، درون یک معما اثر یوستین گوردر نویسنده نروژی به ذهنم رسید . خیلی دلم می خواست با این داستان نوعی پیوند بین زیست شناسی و دین و فلسفه ایجادکنم .راستش دلم نمی خواست فرشته در مقابل دختر کوچولو کم بیاورد بنابراین روی پاسخ آخر فرشته با برخی دوستان از جمله دوست و همکار  خوبم آقای فرزاد نجفی فوق لیسانس فلسفه و کلام اسلامی  مشورت کردم . نظر ایشان این بود که ما درک درستی از حقیقت آنچه قرار است روی دهد نداریم ولی بی گمان چیزی فراتر از تصور ما خواهد بود . ایشان  دوران جنینی ودوران پس از تولد را مثال آورد . من تصور کردم رابطه دگردیسی کرم ابریشم و تبدیل شدن آن به پروانه شاید بهتربه این برداشت کمک کند. جالب اینکه  بعد هم آیه 64 سوره عنکبوت به کمکم آمد . سیب هم در فرهنگ غربی نماد آگاهی است و از نظر من در این داستان نماد پذیرش مسئولیت .

·                                                    این داستان را حدود یک ماه قبل نوشتم .چند روز قبل که  شبکه چهار فیلم پروانه آبی را نشان داد ، گرچه به دلیل مشغله کاری متاسفانه نتوانستم همه آن را ببینم ولی از همان اوایل فیلم مشخص بود که به داستان من نزدیک است . در فیلم پسری مبتلا به سرطان بود و دوست داشت قبل از مرگش پروانه آبی را شکار کند و از نزدیک آن را ببیند . او در روئیاهایش دیده بود که به پروانه آبی تبدیل شده است .

·                                                   نمی دانم ، شاید هر کسی برداشت خودش را از این داستان من داشته باشد واین اتفاقا خیلی خوب است .

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در جمعه نوزدهم خرداد 1385 و ساعت 5:17 |

تذکر: وقایع این داستان کاملا تخیلی است و برای جهانشمول بودن موضوع از آوردن هرگونه اسمی برای اشخاص خودداری شده است .

 

پشت میز کافی شاپ بیهایو نشستم و به چشمان آبی اش خیره شدم و به خودم گفتم : یعنی من در بوجود آمدن این موجود بی گناه مقصرم ؟

پسرم دوازده بهار از زندگی اش گذشته بود و منتظر حرفهای من ، روبروی من نشسته بود و به فضای خالی بین دستهایم در روی میز می نگریست.می دانستم می داند.

گفتم:خوب شازده کوچولو، همیشه از مثالهای زیستی من خوشت می اومد . این بار هم از یک مثال زیستی استفاده می کنم .در زندگی حشرات بخصوص مورچه ها و زنبورها یک نظام خاصی حاکم است . مثلا علی رغم وجود زنبورهای کارگر ماده این ملکه است که تخم ریزی می کند . زنبورهای سرباز هر گونه تخطی از این امر را با خشونت جواب می دهند . با این وجود گاهی پیش می آید که یک زنبورکارگر ماده تخم ریزی می کند .زنبورهای سرباز تخمهای اورا از بین می برند و اورا می کشند .

پسرم پرسید : اینکار برای چیه؟

گفتم:برای بقای نسل ملکه . برای جلوگیری از ایجاد نسلی که با آنها تفاوتهای ژنتیکی دارد .

پسرم گفت: حالا برای چی باید بروید؟ با شما چکار خواهند کرد؟

گفتم: در افسانه های یونانی اسطوره ای وجود دارد به نام ایکاروس . ایکاروس برای فرار از جزیره کرت بالهایی درست کرد و با موم آنها را چسباند و به آسمان پرواز کرد ولی آنقدر به خورشید نزدیک شد که گرمای خورشید مومها را ذوب کرد و ایکاروس سقوط کرد و مرد . در این مثال خورشید سمبل حقیقت است و سرنوشت ایکاروس سرنوشت همه کسانی است که به حقیقت نزدیک شده باشند .

پسرم گفت: یعنی می خواهید بگویید به حقیقت نزدیک شده اید و تخم ریزی کرده اید .

ادامه دادم : گوش کن پسرم تو خیلی زود بزرگ می شی . خیلی زود . حالا من باید بروم . فقط همین قدر وقت به من داده اند . مواظب خودت و مادرت باش .

پشت شیشه های کافی شاپ دو زنبور سرباز منتظرخروج من بودند .بیرون دم در کافی شاپ به دستهایم دستبند زدند . حالا فضای خالی بین دستهایم پرشده بود . برگشتم و با آخرین نگاه از پسرم خداحافظی کردم .

                                                                                                   پایان.   ع م حجازی

    ********************************************************************

 

حرف آخر: ایده این داستان حاصل برخورد چند مطلب بود که اینگونه به هم جوش خورد . مدتها پیش مطلبی خواندم در وبلاگ حشره شناسی استاد گرامی احمد عطامهر در مورد زندگی وتولید مثل زنبورها . سالها قبل فیلمی دیده بودم از هانری ورنوی با بازی ایو مونتان به نام ترور که در آن ماجرایی مشابه ترور کندی اتفاق می افتد و قاضی تحقیق پی به فساد در ارکان حکومت می برد .  قاضی ( ایو مونتان ) را زمانی ترور می کنند که زن قاضی پشت تلفن حکایت ایکاروس را تعریف می کند . در مجله دنیای تصویر شماره خرداد ماه85  در مورد فیلم ک مثل کین خواهی به تهیه کنندگی برادران واچوفسکی کارگردانان سه گانه ماتریکس  مطلب جالبی در مورد نظامهای توتالیتر خواندم  . به این ترتیب در یک بعداز ظهر داغ این فکر در خیابان به صورت طرح داستانی در من زنده شد و تا وقتی ننوشتم، راحتم نگذاشت .

    ********************************

حرفهای ماقبل آخر:

نتیجه سیاسی : اولین کشوری که مصداق این داستان به ذهن می رسد انگلستان است که ملکه دارد . ملکه اما در انگلستان قدرت تولید مثل ندارد بنابراین بهتر است جهانشمول فکر کنیم.

نتیجه ادبی: وقتی با زیست شناسی به مسائل اجتماعی سیاسی یک جامعه نگاه کنید قطعا نام یک کتاب در ذهنتان نقش می بندد: باغ وحش انسانی

نتیجه طبیعی: نمادسازی و سمبل سازی بیشترین کاربرد را در نظامهای توتالیتر دارند .در این داستان تولید مثل نماد چیست؟ لطفا پاسخ ندهید .
+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در جمعه دوازدهم خرداد 1385 و ساعت 5:51 |
 

دیوانه نبود ، می گفتند دیوانه است . با لباسهای مندرس در خیابانها گام برمی داشت و بلند بلند حرف می زد و می خندید . پای صحبتش نشستم . با سواد بود ولی مشکل این بود که حرفهایش را نمی فهمیدم .

می گفت: ما جزئی از یک جهان و یک سیستم  زنده ایم . زمین زنده است و ما را می بیند. او مادر راستین ماست و به ما ماموریتی داده . ماموریت ما زادن و حفظ زاده ها است . هرکس ماموریتش را به انجام نرساند مغضوب زمین خواهد بود .

 می گفت: هر موجودی موجودیتش به یک چیز وابسته است تولید مثل .

 می گفت: تو باید خودت را برای نسل آینده فدا کنی .

 می گفت: نوعی عنکبوت ماده هست که پس از تخم گذاری و تغذیه نوزادانش برای اینکه طعم اولین شکار را به نوزادانش بچشاند و آنها را برای تغذیه جدیدشان آماده کند، خود را طعمه آنان قرار می دهد . مادر در میان خیل عظیم بچه هایش ، تکه تکه بدنش را تقدیم بچه هایش می کند و خودش از بین می رود .اینجوری اون ماموریت برنامه ریزی شده توسط  ژنهایش را انجام می دهد .

از خودش پرسیدم . گفت : من مغضوب زمینم . چون من زن و بچه هایم را فدای خودم کردم . در یک حادثه رانندگی جان خودم را نجات دادم و از فاصله دور سوختن و خاکستر شدن آنها رادر ماشین به چشم دیدم .حتی از یک عنکبوت هم کمتر بودم .

 به صدای بلند خندید و رفت درحالی که از چشمانش اشک می ریخت .

 می گفتند دیوانه است ولی من می دانستم او از مغضوبین زمین بود .      

                                                                                                پایان         ع. م . حجازی

 

***********************************   

حرف آخر:

 

1- یک برنامه مستند تلویزیونی بود. اسمش یادم نیست. در یک بعداز ظهر بهاری میان خواب و بیداری چشم باز کردم دیدم برنامه مستندی پخش می شود و صدای دوبلور معروف فیلمهای مستند داوود نماینده بر تصویر، از عنکبوتی می گفت که خود را در میان نوزادانش می اندازد که اورا تکه تکه کنند واین شد جرقه این داستان .صحنه عجیب و فراموش نشدنی بود .درجا گریه ام گرفته بود.

2- مقاله ای در روزنامه شرق در یکی از روزهای اریبهشت چاپ شده بود از قول دانشمندانی که فرضیه زنده بودن جهان را مطرح کرده بودند . من فقط این دو مورد  را در این داستان به هم وصل کردم .

3- به نظرم کمی گوشت تلخ شده ام . خیر سرم مثلا قرار بود وبلاگ در مورد زیست شناسی از دیدگاه  طنز و کاریکاتور باشد .اول اینکه از این بابت عذر خواهی می کنم شاید مقداری گرفتاری روحی در این قضیه موثر بوده است دوم اینکه سعی می کنم به صورت یک در میان لااقل مطلب طنز داشته باشم . نمی دانم تا کی می توانم ادامه دهم . امیدوارم شرمنده شما نشوم .

 

حرف ماقبل آخر:

نتیجه فلسفی : زندگی و زنده بودن آن چیزی نیست که ما فکر می کنیم. موجودات دو دسته اند . برخی زنده اند  و برخی خود را به غیر زنده بودن می زنند .

نتیجه اجتماعی: گاهی حرفهایی که یک دیوانه می زند از روی زیادی عقل است و گاهی حرفهایی که یک دانشمند می زند به نظر دیوانگی است .

نتیجه اخلاقی : این خیلی غیر اخلاقی است که شما حق زندگی داشته باشید ولی بچه های شما نداشته باشند .چون شما یک نفرید و بچه های شما چند نفرند. حق، بیشتر با آنهاست . حتی طبیعت هم این را فهمیده است.

نتیجه سینمایی : کمدی موقعیت بهترین کمدی است. یک چیزی  شبیه اینکه روی یک تراژدی نتیجه گیری طنز بنویسی یا اینکه  افسرده  باشی ولی طنزنویسی کنی..راستش مورد اول را مدیون سبک سید ابراهیم نبوی هستم .

 

این نتیجه گیری طنز را عمدا اینجا قرار دادم تا اگر داستان حس وحالی دارد از دست نرود . در اصل جایگاهش بعد از داستان است.

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 8:37 |
                                                                             

پیرمرد و دریا  ( ارنست همینگوی و هموکروماتوز )

 

  در سحرگاه یکشنبه ای در خانه ای تک افتاده واقع در شهر کچام ایالت آیداهو پیرمرد از خواب برخاست .

پیرمرد به دو حفره سیاه نگاهی افکند . گویی به دنبال نور امیدی در آن سیاهی می گشت . سرش پایین  بود و شیارهای پشت گردنش  نمایان  بود. پیرمرد در دریایی از بیماری گرفتار بود .گرچه اراده ای آهنین داشت و در زندگی اش این را ثابت کرده بود ولی این کلمه آهن بدجوری ذهنش را به خود مشغول کرده بود .لقب مرد آهنین کاملا وصف حالات روحی و جسمی اوبود . به بیماری ارثی هموکروماتوز دچار بود و در آستانه شصت سالگی علائم بیماری در او ظاهر شده بود .

ژن مسئول این بیماری روی بازوی کوتاه کروموزوم 6 قرار داشت ونتیجه فعالیت این ژن این بود که جذب آهن از روده اش زیاد شده بود . آهن اضافی در سلولهای کبد ، قلب ،لوزالمعده وسایر غدد درون ریز رسوب کرده بود  و سلولهایش آسیب دیده بودند . سستی و ضعف ، بزرگی و سفتی کبد ، تغییر رنگ پوست به خاکستری فلزی ، دیابت قندی وابسته به انسولین ، کاهش میل جنسی، افسردگی عوارضی بودند که گرفتارش شده بود .دیگر نگاه کردن به شعله های آتش و بوی پرتقال پوست کنده هیچ شوق نوشتنی در او بر نمی انگیخت.عادت داشت پیش ازهر داستانی با این کارها ذوق و شوق ثبت اندیشه هایش رادرخود تقویت کند.

پیرمرد اندیشید : دیگه الکل نمی خورم . دیگه فشار خون و کلسترول بالا نخواهم داشت . دیگه به شوک درمانی احتیاج ندارم .دیگه نمی خوام بدنمو واسه تزریق انسولین سوراخ سوراخ کنم .ای مامورها، ناشرها ، کارگردانها، کوسه های ابلق، با آن دندانهای کج وکوله تان  دست از سرم بردارین.این کله دیگه خالی شده . این دست دیگه به فرمان نیست . دیگه چیزی نمی تونه بنویسه .این تن دیگه خسته شده ، از درون خسته شده .ارنست همینگوی دیگه تموم شد . تموم شدم.

می خواست گریه کند ولی سرش را بالا آورد، سینه اش را صاف کرد وبغضش را فروخورد وگفت: من نابود نمی شم . درسته که این دفعه دیگه شکست خوردم ولی نابود نمی شم .من می مانم .مثل خورشید که همیشه می درخشه .

دیگر پیرمرد فقط نمی اندیشید .دستهایش را تکان می داد و اندیشه اش را فریاد می زد: : زنگها این بار برای من به صدا در می آیند . میرم اون طرف رودخونه ودر میان درختان درون جنگل پنهان می شم . می رم به باغ بهشت . این بار به جای وداع با اسلحه باید بگم سلام اسلحه .تقدیرمن همینه .

پیرمرد لبخندی زد وگفت: سلام اسلحه.

پیرمرد به دو حفره سیاه دو لول تفنگ شکاری اش خیره شده بود .گویی به دنبال نور امیدی در آن سیاهی می گشت. تصمیم خود را گرفته بود .قنداق اسلحه را روی زمین گذاشت سپس سر دولول را روی پیشانی اش گذاشت وبه مغزش شلیک کرد .

 گویی پیرمرد در خواب بود . سرش پایین افتاده بود و شیارهای پشت گردنش چندان نمایان نبود .  اما سر پیرمرد خیلی پیر بود و با چشمهای بسته اثری از زندگی در چهره اش نبود.

                                                                                        پایان              ع . م . حجازی

 

 *******************************************************************

حرف آخر: مجله فیلم نگار شماره 39 چاپ آذر 84 ویژه نامه ای در مورد ارنست همینگوی داشت و در آن اشاره شده بود که بسیاری از اعضای خانواده همینگوی خودکشی کرده اند . از جمله پدرش ، کلارنس همینگوی ، خواهرانش اورسولا و لایسستر و حتی نوه دختری او ، مارگو همینگوی که بازیگر بود ودر1996 خودکشی کرد . عده ای براین باور بودند که این یک مسئله ژنتیکی بود. یک بیماری ارثی معروف به هموکروماتوز.این مطلب را من فقط در این مجله دیدم .از واقعیت وجود آن در این خانواده آگاه نیستم ولی می دانم ارنست همینگوی و پدرش هردو دیابت داشته اند .اینکه آیا  بیماری هموکروماتوز به طور مستقیم باعث افسردگی شود را من در منابع پزشکی ندیدم ولی می توان گفت روند تضعیف کننده جسم می تواند باعث مشکلات روانی نیز بشود . این شد که این داستان تخیلی در ذهنم شکل گرفت . برای بیان این داستان همیشه فیلم پیرمرد و دریا در ذهنم بود بخصوص نسخه قدیمی آن با بازی خوب اسپنسر تریسی و دوبله و صدای  گرم و گوش نواز هوشنگ لطیف پور که مدام برای تک گویی های درونی پیرمرد می گفت : پیرمرد اندیشید . پیرمرد اندیشید.پیرمرد اندیشید.

 

************************************************

 

ارنست همینگوی متولد  1899  رمان نویس و داستان کوتاه نویس آمریکایی نویسنده کتابهای خورشید همچنان می درخشد ، برفهای کلیمانجارو، زنگها برای که به صدا در میآیند، داشتن و نداشتن ،عبور از رودخانه و جنگل، وداع با اسلحه و پیرمرد و دریا درسال 1961 صبح یکشنبه ای درخانه تک افتاده خود در شهر کچام در ایالت آیداهو با تفنگ شکاری اش به زندگی خود پایان داد.

 

********************************

منبع مطالب علمی :مبانی طب سیسیل و چکیده طب داخلی هاریسون.

منابع دیگر: کتاب پیرمرد و دریا ( ارنست همینگوی ) – مکتوب دوم (پائولو کوئیلو ) – مجله فیلم نگار

                           

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 6:18 |
 

 

دلم می خواست در مورد داستان مار اثر جان اشتاین بک نقدی بنویسم . این داستان را در چند پست قبلی نوشته ام شاید این نقد باعث شود یک بار دیگر آن را بخوانید.

 

 شخصیت دانشمند زیست شناس:آقای فیلیپس مردی تنها  است و با عشق و دوست داشتن بیگانه است . حتی برخی اعمالش به نظر ضد زیستی می آیند کشتن تخمهای ستاره دریایی و بررسی آنها در زیر میکروسکوپ، تشریح گربه که در خلاصه داستان حذف شده است همه نشانه های این ضدیت می باشند.بیشتر خود را درگیر کارش کرده است.

 

شخصیت زن : او هم تنهاست. سیاهپوش است که معنی آن احتمالا بیوه شدن اخیر زن است  .زیباست و به مرد علاقه مند است  . نشانه  یک عشق شکست خورده یا یک عشق ناکام است.

مار: خشونت مار سمبل مردی و مردانگی است . مرد در جایی می گوید کاش مار را می کشتم مفهوم آن این است که مرد مار را رقیب خود می داند .

 

 مرد اندیشید: خیلی چیزها راجع به علامت و رموزجنسی از نظر روانشناسی خوانده ام . اما چیزی دستگیرم نمی شود. شاید خیلی تنها هستم. کاش مار را می کشتم.اگر می دانستم ......... نه دستم به کاری نمی رود.

 

 

موش: در این داستان سمبل زن است و علامت تمایل به معشوق شدن .بلعیده شدن موش نشانه استحاله شدن زن در عشق  که البته توام با نوعی حس ماژوخیستی می باشد.یعنی در این راه حاضر به تحمل هر رنج و رنجشی هست.

 

مرد زن را از دست می دهد. در واقع زن حس خفته مرد را بیدار می کند و می رود .

 

مردگفت: شما باعث شدید آزمایشات مربوط به ستاره دریایی ام به هم بخورد.قهوه میل دارید.

 

 انتهای داستان مثل همه عشقها به نتیجه نمی رسد مثل:  رومئو و ژولیت ، لیلی  و مجنون ، شیرین و فرهاد  . مرد همیشه منتظر می ماند .

 

مرد هفته ها منتظر ماند . اما او هرگز نیامد. بارها دکتر وقتی از شهر می گذشت دنبال او هم گشت . چند بار زنهای بلند قامتی دید و دنبالشان رفت به خیال آنکه شاید او باشد . اما او را دوباره هرگز ندید . هرگز!!

 

 

حرف آخر:به نظرم این داستان داستانی است در ستایش عشق . این  البته درک من از این داستان است. شاید خودخواهی باشد ولی احساس می کنم که این تصورات من اشتباه نیست .دلم می خواهد در لذت خواندن آن شریکم باشید.

دوستان گرامی کاش می دانستید چقدر نظرات و انتقادات شما برای من اهمیت دارد .به بزرگواری خودتان اشتباهات متنی مرا ببخشید ونظر خود را از من دریغ نکنید. 

 

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در سه شنبه هشتم فروردین 1385 و ساعت 20:16 |
                                               

ژله ی سلطنتی

خانم تایلور گفت:آلبرت دارم از نگرانی می میرم.می بینی فایده ای ندارد چیزی نمی خورد.

کودک نحیف و بیحال در آغوش زن افتاده بود.

آلبرت گفت: نگران نباش عزیزم .کارها را به من بسپار.

آلبرت تیلور در تمام زندگی خود شیفته زنبورها بود. در دوازده سالگی اولین کندویش را ساخت. اینک در 29 سالگی دویست و چهل کندو داشت . 9 سال از ازدواجش می گذشت و این بچه تازه کانون خانواده شان را گرم کرده بود . اما کودک ضعیف و لاغر بود.

آلبرت از اهمیت ژله سلطنتی در زندگی زنبورها آگاه بود.این ماده در سه روز اول به تمام لاروها و پس از آن منحصرا به نوزادانی که قرار است ملکه شوند داده می شود.با این رژیم غذایی لارو زنبور در مدت پنج روز وزنش هزار و پانصد برابر می شود.

- اه آلبرت تو شاهکاری ! چطور اینکار را کردی؟

- عزیزم من فقط چند بار در شیر او ژل سلطنتی زنبور های عسل را ریختم.این ماده بسیار گران و کمیاب است.

- دیوانه شده ای؟ این چه کاری بود که کردی.

- تو می دانی تفاوتهای یک ملکه زنبورها با زنبورهای کارگر دیگه از نوع تغذیه شان ایجادشده. زنبور ملکه روی پاهایش کیسه ندارد. اندامهای جنسی اش رشد کرده اند. بین چهار تا شش سال عمر می کنه.نیش و پاهایش هم متفاوت است.

یک چیز جالبتر.یادته چقدر آرزوی یک بچه را داشتی . بعد از 9 سال انتظاربه آرزومان رسیدیم چون من مدت یک سال است که از ژل سلطنتی در رژیم غذایی ام استفاده می کنم.

چشمهای زن روی نوزادشان خیره مانده بود. نوزاد چاق و سفید و بیهوش مثل یک کرم حشره غول پیکر که داشت به اواخر دوران لاروی خود می رسیدو به زودی شاخک و بال در می اوردوبه سوی دنیا پر می کشید، برهنه روی میز خوابیده بود.

مرد گفت:عزیزم چرا روی او را نمی پوشانی ؟ ما که نمی خواهیم ملکه کوچکمان سرما بخورد.

 

- خلاصه ای از داستان ژله سلطنتی از کتاب داستانهای نامنتظره اثر روالد دال ترجمه گیتا گرکانی انتشارات کاروان  چاپ  1384

 

 

               ********************************************* 

 

حرف آخر: روالد دال نویسنده نامدار انگلیسی است و متن اصلی این داستان 36 صفحه است که من آن را خلاصه کرده ام.فکر می کنم نمونه بسیار جالبی از کاربرد علم در یک داستان تخیلی باشد . امیدوارم از آن لذت برده باشید.

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384 و ساعت 5:16 |

 

گل آبی

 

سفید است و آبی. سفید مثل رز سفیدی که به یکباره آبی می شود. گویا حشره ای رنگش می کند ولی هیچکس نمی داند چطوری. لحظه ای حواس پرتی و او یکباره آبی است.این حشره کیسه ای با خود می برد، که با رشته های ظریفی در دهانش آن را به زانو محکم بسته است.توی این کیسه پراست از رنگ آبی – آبی ناب ایندولین- که شوهر است.

این شوهرهمه روز می خوابد واز تخمها مراقبت می کند، تخمهایی که از سوراخی در کیسه می افتد، کیسه ای که محکم به زانو دوخته شده است.

وقتی موعد مقرر فرا می رسد، حشره توی قلب گل می خزدو کیسه را خالی می کندو گلی که سفید بود سراپا آبی می شود.

می گویند: آها موضوع از این قرار است که شوهر وقتی خودش را دور گل می پیچد یکهو کیسه باز می شود و همه چیز توی شیره آبی غوطه ور می شودوتخمها می ترکند، فورا کوچولوها هر کدام کیسه ای به زانو پرواز می کنندو دور می شوند... فهمیدید!

ولی همه اینها فقط حدس و گمان است. حقیقت این است که گل سفید در یک چشم برهم زدن آبی می شود. چطوری؟ هرگز نمی شود به این پی برد و همه هم از این بابت کم وبیش گیج و منگ اند.

 

                               ***********************

 

 

مرسه رودوردا اهل کاتالونیای اسپاناست و از او دو اثر " رودخانه و قایق "  ( مجموعه داستان ) در سال 1986 و " سفر به سرزمین دوشیزه گان گم شده " مجموعه نثرهای شاعرانه در سال 1981 به زبان آلمانی منتشر شده است. داستان گل آبی از کتاب اخیر اوست.

منبع: 43 داستان. داستانهایی از : ولف وندراچک . ریلکه . کافکا و ....... ترجمه علی عبداللهی .

حرف آخر: در مورد مبنای علمی این داستان نظر استاد دکتر احمد عطامهر  راپرسیدم .ایشان لطف کردند و در پاسخ آن که در وبلاگ خود به نام وبلاگ تخصصی حشره شناسی درج کرده اند توضیح دادند که این داستان صرفا جنبه تخیلی داشته و چنین حشره ای با چنین رفتاری وجود ندارد. از ایشان تشکر می کنم.

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در یکشنبه هجدهم دی 1384 و ساعت 5:15 |
 

آقای "ن" کنار پنجره ایستاده بود و به قطرات باران روی شیشه نگاه می کرد. ادامه نگاهش روی مسیر آب شیشه به پایین کشیده شد. پشت لبه پنجره کلاس یک پروانه بود.فکر کرد: این پروانه اینجا چکار می کنه .

دقت که کرد متوجه شد پروانه مرده است.پیرمرد به خود گفت: حتما بچه ها اینجا گذاشتنش.

سر که برگرداند بچه ها ساکت شدند . یکی از بچه ها گفت : آقا شما دست حافظ و سعدی رو از پشت بسته اید.یکبار دیگه اون شعر و بخونید.

 

آیا بچه ها داشتند اورا دست می انداختند. مهم نبود . اصلا کلاس ، کلاس او نبود. بیکار بود و به اصرار بچه ها به جای آقای "ش" کلاس گندزدایی آب و فاظلاب رشته فنی را اداره می کرد.آقای "ن" لیسانس زمین شناسی ولی علاقه مند به زیست شناسی، پنجاه و پنج ساله با پیشانی بلند، موهای کم پشت و با لباس مرتب و تمیز به رنگ قهوه ای روشن، روزهای آخر تدریسش را می گذراند. حاضر بود برای بچه ها جان بدهد.او می خواست همه را خندان ببیند و یک جورهایی از این قضیه کیف می کرد.

- اینها همه بچه های منند . این فکر را چند بار تکرار کرد. دیگر داشت لبهایش تکان می خورد.

پسرک بار دیگر حرفش را تکرار کرد : آقا یکبار دیگه بخونید.

آقای "ن" گفت: باشه. گوش کنید.

- تا توانی به کسی بوس مده         تن به آلایش ویروس مده

  در لعاب دهن و بینی ما               هست ویروس مرض میلیونها

  گاه ویروس مرض از یک بوس         می شود باعث صدها افسوس

  ای بسا بوسه که از لعل لبی        می دهد مزه چو شهد رطبی

  لیک با این همه تعریف از بوس       باید این عرض کنم با افسوس

  در لعاب دهن و بینی ما                هست ویروس مرض میلیونها

  گر سرایت دهدت بیماری              جویی از زندگی ات بیزاری

 

بچه ها می خندیدند. به او ، به شعرهایش  ،  به حرکاتش . اینکه مسیر بین نیمکتها را گاه دنده عقب می رفت. اینکه گاهی به سقف نگاه می کردو به بچه ها نگاه نمی کرد یا اینکه به دستمال گردنش می خندیدند. چه اهمیتی داشت. او عمرش را با اینها گذرانده بود.

- آقا اون شعر که در مورد لوزالمعده بود اونو بگید.

 

-  نام آن غده لوز المعده                سمت چپ روی شکم پهن شده

   می دهد داخل خون انسولین      نیست بر قند دوایی به از این

   انسولین که شود وارد خون         قند زائد کند از خون بیرون

   این ترشح چو به خون کم گردد     مرض قند فراهم گردد

 

بچه ها می خندیدند . به او به ........  .

 

برگشت طرف پنجره . دوباره بارا ن  دوباره پروانه.وبا بغض زیر لب زمزمه کرد: پروانه، پروانه ، مرا ببخش . من عمرتو تلف کردم. توبه پای من سوختی.خانه را پر عروسک کردی و همیشه منتظر یک بچه بودی . بچه ای که هیچوقت نیامد.

 

 

 برگشت طرف بچه ها . هوای چشمانش بارانی بود ولی همچنان بر دریای لبانش طرح یک لبخند موج می زد. هیچکدام از بچه ها سایه این غم را زیر آن لبخند ندیدند.

 زنگ کلاس به صدا در آمد.

                                             

                                             پایان

 

حرف آخر: این داستان خیالی است ولی ریشه در واقعیت دارد . مبنای این قصه از یک خاطره ی دور می آید. خاطره ای هفده ساله.

 اول بار آقای "ن" را به دلیل گذراندن  واحد درسی تمرین دبیری در دبیرستانی که به آن معرفی شدم ، دیدم.

 بیشترخصوصیات و ویژگی های آقای "ن" واقعی است . شعرها متعلق به ایشان است که همان زمان یادداشت کردم و ای کاش بیشتر یادداشت کرده بودم. قدر اورا ندانستم. هیچکس ندانست.منحصر به فرد بود و من بر خلاف همه  اورا آدمی تنها و غمگین دیدم. دیدن دوباره دست نوشته هایم باعث شد این خاطره زنده شود واین قصه شکل گرفت. بخش خیالی، پروانه ها است .پروانه را به دلیل علاقه شخصی ام به این حشره زیبا  وارد قصه کردم .

امیدوارم آقای "ن" هر جا هست به سلامت باشد و اگر زندگی را بدرود گفته، خدایش بیامرزد. مطمئن هستم آن بزرگوار مرا به خاطر جسارتم در این داستان پردازی خواهد بخشید. شماهم ببخشید.

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384 و ساعت 7:12 |