تبليغاتX
زيستيكاتور
 

دکتر دین همر وجود God gene رو انتخاب طبیعی می دونه!

توصیه می کنم کتاب God gene رو پیدا کنید و بخونید.
نام علمی  ژن: VMAT2 
نام کتاب :
The God Gene: How Faith is Hardwired into our Genes by Dean Hamer. Published by Doubleday, ISBN 0-385-50058-0

  پانته آ

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در شنبه پانزدهم تیر 1387 و ساعت 6:46 |

 

خوب یادم است . دوازده سالم بود که این اتفاق افتاد.

گنجشک از پنجره به اتاق وارد شد ودیگر خارج نشد . چون من پنجره را بسته بودم . به گنجشک نگاه می کردم که دیوانه وار به این طرف و آن طرف پرواز می کرد و راه گریزی نمی یافت . بدجوری وحشتزده بود . دنبالش کردم و بالاخره در کنار شیشه پنجره او رادر حالیکه به شیشه چسبیده بود گرفتم . نفس نفس می زد . ضربان قلبش را کاملا حس می کردم .سعی می کرد از میان انگشتانم بگریزد.تا اینکه پس از تقلای بسیار ناگهان گنجشک بی حس و بی حرکت شد . دیگر نفس نفس نمی زد . چشمانش بسته بود .اصلا مرده بود. آیا  بادستم زیاد اورا فشار داده بودم ؟ سرش که کاملا شل و بی حرکت شده بود روی انگشت اشاره ام وول می خورد .از اتاق بیرون آمدم  . سوزشی در پره های بینی ام احساس کردم و اشک در چشمانم حلقه زد.در حیاط خانه،به قصد دفن کردنش در باغچه دستم را باز کردم . هنوز بی حرکت بود و ثانیه ای بعد روی شاخه نشسته بود . یکباره زنده شده بود و پرواز کرده بود  . ناباورانه نگاهش کردم. دیگر مطمئن شده بودم که فریب خورده ام.

 دوباره سوزشی در پره های بینی ام احساس کردم و اشک در چشمانم حلقه زد.

 

***************           ***************              *********************

 

حرف آخر:یکی از راههای ستیز و گریز از مرگ ، خودرا به مردن زدن است . این شیوه گریز در جانورانی مانند اوپاسوم که یک پستاندار کیسه دار است و در مارها نیز دیده شده است .این داستان نقل یک تجربه شخصی مربوط به سالها پیش بود . تصوری از اینکه بخواهم آن را به صورت داستان بیان کنم نداشتم تا اینکه در کتاب داستان کوتاه قصه ای از ابراهیم گلستان نویسنده نامدار ایرانی خواندم به نام دو طوطی که واقعه ای شبیه این را به طور دلنشینی به داستان کشیده بود . این بود که جسارت کردم و این اتفاق ساده را به این صورت بیان کردم.

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 15:53 |

 

به ریش انبوهش نگاه کردم و با غیظ گفتم:

- آمدی وآتش شک به خرمن ایمان ما انداختی و رفتی.

سعی می کردم راست بایستم ولی نمی توانستم. پوزه درازم جلوی چشمانم بود .ظاهرا دست از پا درازتر بودم وسراسر بدنم از مو پوشیده بود. با خشم ساعد دست پشم آلودم را زیر گلوی او قرار دادم . حتی از موی سپیدش هم شرم نکردم و سرش دادکشیدم:

- تو شاید از نسل میمون باشی ولی من نیستم.

داروین ساکت بود ومظلومانه به من می نگریست. گویی صدوبیست سال است که مرده.

 

از خواب پریدم . صدای اذان صبحگاهی به دلم آرامشی انداخت.دستانم را خیره نگاه کردم ، مو نداشت.  وضو گرفتم .در اتاق ، داروین روی طاقچه نشسته بود و به من نگاه می کرد. لحظه ای به فکر فرو رفتم به خود گفتم: آیا عبادت یک رفتار ژنی است ؟ در شرایطی که بسیاری از رفتارها مثل نوعدوستی ، فداکاری ، انتخاب جفت، نوع تغذیه دلایل ژنتیکی دارند چرا تحقیق در مورد این یکی از قلم افتاده؟ شاید دیندار بودن ما انتخاب طبیعی باشد .

اشک در چشمانم جمع شد. لحظه ای احساس تنهایی ویاس کردم و به خود گفتم:

ما ساخته خداییم یا خدا ساخته ما؟  وای اگر تنها باشیم. آیا علم در این مورد کمکی به ما خواهد کرد؟ آیا من حداکثر یک قمارباز پاسکال* خواهم بود؟

عکس داروین در حاشیه عمودی جلد کتاب شور هستی همچنان روی طاقچه خودنمایی می کرد .

رو به قبله ایستادم. دستانم را برای نیت نزدیک گوشهایم بردم و گفتم : الله اکبر.

 

                              ***********************************

 

* قمارباز پاسکال : بِلِز پاسکال، ریاضیدان بزرگ فرانسوی، می اندیشید که هرقدر هم بخت شرط بندی روی وجود خدا اندک باشد، باز جریمه ی اشتباه حدس زدن از آن افزون تر است.  بهتر است به خدا اعتقاد داشته باشید، چون اگر اعتقادتان درست باشد سعادت ابدی نصیب تان می شود، و اگر برخطا باشید هیچ تفاوتی ایجاد نمی کند. از سوی دیگر، اگر به خدا اعتقاد نداشته باشید و از قضا برخطا باشید،  دچار عذاب ابدی می شوید. در حالی که اگر بی اعتقادی تان درست باشد هیچ تفاوتی ایجاد نمی کند. تصمیم گیری در چنین شرایطی جای تأمل ندارد. به خدا اعتقاد داشته باشید.

حرف آخر:

این داستان فقط طرح یک موضوع چالش برانگیز زیست شناسی است.  هنوز که هنوز است حکایت دین و داروین موضوعی تازه است که  دلمشغولی خیلی از ماهاست .

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت 4:57 |
چرا بيشتر طنزپردازان مرد هستند؟

گزارش اشپيگل آنلاين (۲۲ دسامبر) را در اين زمينه بخوانيد:

«سام شوستر» استاد بازنشسته دانشگاه «ايست آنجليا» در انگلستان معتقد است اين امر تصادفی نيست چرا که طنز به هورمون و مقدار «تستوسترون» بستگی دارد که در مردان جوان در بالاترين حد است. از همين روست که مردان بيشتری نسبت به زنان در زمينه طنز و شوخی کار می‌کنند.
«شوستر» از راهی نامعمول به استدلال و اثبات تز خود می‌پردازد. او تجارب و بررسی خود را در دورانی که با يک وسيله يکچرخه در شهر «نيوکاسل» به گشت و گذار می‌پرداخت مورد تدقيق قرار داد و هر بار از بررسی نتايج واکنش‌هايی که رهگذران به وسيله نقليه او نشان می‌دادند، به شدت شگفت‌زده می‌شد. او واکنش چهره چهارصد رهگذر و يا آنچه را که آنها پشت سرش فرياد می‌زدند، يادادشت کرد و خلاصه پژوهش خود را در مجله معتبر «ژورنال پزشکی بريتانيا» به چاپ رساند و در آن تز خود را با اين پرسش که سرچشمه طنز کجاست، مطرح کرد.

هرچه بر سن جوانان افزوده می‌شد، واکنش شفاهی آنها نيز بيشتر می‌شد. مردان جوان او را مسخره می‌کردند. «شوستر» توضيح می‌دهد مردان بزرگسال نکات طنزآميز می‌پراندند، تا به اين ترتيب خشونت پنهان خود را خالی کنند. از نظر «شوستر» تفاوت‌های چشمگير بين دو جنس همانا در هورمونهايی مانند «تستوسترون» نهفته است.

راز طنز مردانه - اشپيگل آنلاي - برگردان از الاهه بقراط

منبع:http://www.ashena.com/news/147/ARTICLE/1422/2008-01-17.html

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 4:37 |
                    
+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 12:30 |
                 

با تشکر از : محمد صادق شیخی دانش آموز پیش دانشگاهی دبیرستان شاهد معراج

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 8:42 |
 

با تشکراز دوستان  و  همکاران گرامی

 محقق: بعضی ها هم مثل هسته پر از اطلاعاتند.
بعضی ها دیواره های تراوا دارند و برخی هم نه ...

 شفیعی:بعضی هام مثل شبکه آندوپلاسمی میمونن که چیزهای با حال از خودشون تراوش میکنند.

 سنگانی:مطلب شما را برای دانش آموزانم خواندم ... این هم نتیجه اش ...
بعضی ها مثل قرنیه هستند ... پاک و زلال و شفاف
بعضی ها مثل هیستامین حساسیت زا هستند و باعث ایجاد آلرژی میشوند.

 نوشین:

- بعضي ها مثل واكو ئل مي مانند مهر باني و عشق در قلب شون انبار كردند. بعضي ها مثل ريبوزم مي مانند بر خلاف ظاهر كوچك و متواضع شون بزرگترين نقش رو دارند.

- بعضي ها مثل ليززوم مي مونند باعث تجزيه كينه ها وتخريب دشمني ها ميشن بعضي ها مثل ميتو كندري مي مونند قدرت وتواناي كارهاي بزرگرو به آنان كه خود را باور ندارند ميدهند.

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در شنبه هشتم دی 1386 و ساعت 5:34 |

 

بعضی ها مثل میکروسکوپ می مونن و چیزهای کوچیک رو بزرگ نشون می دن .

بعضی ها مثل آنتوسیانین رنگدانه واکوئلهای گیاهی می مونن و توی هر محیطی به یه رنگ در می آیند .

بعضی ها مثل سلول های لوله های غربالی می مانند که اندامک های لازم برای انجام فعالیتهایشان را ندارند و همیشه محتاج سلولهای همراه هستند .

بعضی ها مثل ... .  

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت 18:14 |
                       

-         پدر، مادر . یک چیزهایی هست که شما باید بدانید . من یک پستاندارم .

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 و ساعت 2:15 |
                     
+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در چهارشنبه نهم آبان 1386 و ساعت 2:54 |
                                    

- هم در سیاره من و هم در سیاره تو زندگی با تکامل موجودات تک سلولی به وجود آمده است .

- همه چیز از اعماق دریا آغاز شد و حالا ما اینجا نشسته ایم و به همان دریا نگاه می کنیم و شاید هدف همین بوده است .

- یکی از شباهتهای مهم ما این است که هردو می توانیم فکر کنیم .هم در سیاره الیو و هم در این سیاره ، طبیعت چند میلیارد سال صرف این ویژگی کرده ، یعنی توانایی فکر کردن .

- امروزه خیلی ها معتقدند که نسل دایناسورها به دلیل برخورد شهابسنگها با کره زمین از بین رفته است . این ماجرا مثل قرعه کشی بخت آزمایی است . اگر این اتفاق رخ نمی داد حتما دایناسورها به تکامل خود ادامه می دادند و شاید هم نسلهای بعدی آنها می توانستند شهر ، سفینه فضایی ، بیمارستان ، کامپیوتر ، دانشگاه و سالنهای ژیمناستیک بسازند .

- فکر نمی کنی باید نیرویی هم وجود داشته باشد که ما را از دریا بیرون کشیده باشد و به ما چشمی برای دیدن و مغزی برای فکر کردن داده باشد ؟ در این فکرم که آیا به نظر تو هم در این میان ، جای یک حس یا چیز خیلی مهم ، خالی نیست .

 

منبع: سلام ، کسی اینجا نیست ./ یاستین گوردر / مهرداد بازیاری / انتشارات کیمیا / 1377

 

-----------------------------------------------------------

حرف آخر :

این عبارات از کتاب انتخاب شده اند که بیانگر مسائل مطرح شده در کتاب باشند .داستان سلام ، کسی اینجا نیست اثر یاستین گوردر شاید یک شازده کوچولو دیگر باشد که با مباحث علمی چگونگی پیدایش حیات بر روی زمین را بررسی می کند .     

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت 4:22 |
                                               

 

- خوب آقای دکتر. زیاد قصه می خوانی ؟ داستانهای جنایی . آگاتا کریستی . ده بومی کوچولو.ده نفر در یک جزیره که یکی یکی می میرند .

- چرا این را می پرسید؟

- بگذریم . اینجا نوشته شده شما ....

1- شما تنها پزشک گروه و مسئول تدارکات سفر بودید . سفرتفریحی چند ماهه به یک جزیره در آفریقا ، دور از تمدن و پراز باتلاق و مرداب  .یازده نفر بودید.

2- شما ده نفر را انتخاب کرده بودید که با هم هیچ آشنایی نداشتند ولی شما شناخت کاملی از آنها داشتید  .

3- شما تک تک آنهارا به این سفر ترغیب کردید.چطور ؟ نمی دانیم .شاید با برانگیختن حس ماجراجویی .

4- شما می دانستید که سراسر جزیره پراز پشه آنوفله که ناقل بیماری مالاریاست.

5- شما می دانستید منطقه آلوده به پلاسمودیوم فالسی پاروم خطرناکترین نوع  عامل  مالاریا است.

 6- شما می دانستید که  بیماری مالاریا واکسن نداره چون پلاسمودیوم در مراحل مختلف دارای مولکولهای سطحی متفاوت است .  سیستم ایمنی بدن قادر به یافتن پلاسمودیومها نیست چون بیشتر دوره زندگی شان را در کبد و گلبولهای قرمز یعنی در خفا و دور از سیستم ایمنی بدن می گذرانند .

7-  شما می دانستید که به عنوان مسئول تدارکات باید داروهای پیشگیری از مالاریا را با خودتان  میبردید  . داروهایی به تعداد افراد که باید از یک هفته قبل از سفر تا چند هفته پس از سفر مصرف می شدند.

- ولی من اینکار را کردم . به آنها دارو دادم .تازه این من بودم که از آنها پرستاری می کردم. کم خونی و تورم مغز و خرابی کلیه ها . تنها امید آنها من بودم . هیچگاه نگاه آنان از یادم نمی رود  . تمام این چند ماه . تا اینکه کشتی نجات سر موعد رسید ولی دیر رسید.

- البته . استفاده از  قرصهایی شبیه داروی اصلی اما  بی خاصیت  . بله ، مراقبت از ده بیمار مالاریایی تا هنگام مردن .

- انگیزه چی؟ مهمترین عامل در قتل انگیزه است . انگیزه من چه می تواند باشد ؟

- در کتاب قاتل یک قاضی بوده است و تمام مقتولین مجرمینی بوده اند که به دلیل فقدان مدارک کافی ، قاضی مجبور به تبرئه آنان شده بود .من کتاب آگاتا کریستی را چند بار خوانده ام این قضیه بین شما و قصه کمی متفاوته . شما قبل از اینکه یک پزشک باشید یک ایدئولوگ هستید . قتل به خاطر عقیده. که امروزه مد شده .آن ادمها از نظر شما لایق مرگ بودند درست مانند قاضی داستان.شما خود را در مقام قضاوت می دانستید .

- من هم مانند آنها در معرض خطر ابتلا بودم . از همان داروهایی استفاده کردم که آنها استفاده کرده اند . شما می گویید آن داروها بی فایده بوده اند ؟

- تو نیازی به دارو نداشتی .  تو می دانستی که به طور ارثی ناقل بیماری کم خونی داسی شکل هستی  و نسبت به بیماری مالاریا مقاومی  . گلبولهای قرمزت می توانستند پلاسمودیومها را نابود کنند  ولی بدن آنها همچین فابلیتی نداشت .پس تو با برنامه ای دقیق موجب مرگ آنان شده بودی  .ده بومی کوچولو را کامل پیاده کردی .

- ناقل کم خونی داسی شکل بودن ؟!!!  من اسمشو  گذاشته ام موهبت الهی . آنها به مرگ طبیعی مردند . به بیماری مالاریا مبتلا شدند و مردند .مثل همه آدمهای دیگر... . فکر نمی کنم چیزهایی که گفتید جرم مرا اثبات کند. جرم من این است که بیشتر می دانم .البته علاقه  به آثار آگاتا کریستی را قبول دارم . ولی من بیگناهم. بیگناه.

 

                                                                               ع م حجازی

 

حرف آخر: بیشتر این داستان وامدار زیست شناسی و ده بومی کوچولواثر اگاتا کریستی است . خیلی برایم مهم بود که داستان به طور منطقی قابلیت اجرا داشته باشد . بدین وسیله از دوست و همکار عزیزم محمد رضا میرزایی نویسنده وبلاگ آزمون زیست شناسی که نظرش را در مورد داستان گفت تشکر می کنم . موضوع دیگری که خیلی به من کمک کرد مطالعه کتاب درباره مسخ  کافکا نوشته ولادیمیر ناباکوف بود . عین مطلب مورد نظر را از کتاب درباره مسخ اثر ولادیمیر ناباکوف ترجمه فرزانه طاهری نقل می کنم .

 

ادبیات آن روزی زاده شد که پسرکی فریاد زد گرگ آمد ، گرگ آمد و هیچ گرگی پشت سرش نبود . ادبیات یعنی ابداع ، داستان یعنی داستان . اگر داستانی را داستان واقعی بنامیم ،هم به هنر توهین کرده ایم و هم به واقعیت . هر نویسنده بزرگی یک فریب دهنده بزرگ است ، ولی آن متقلب اعظم ، یعنی طبیعت هم چنین است . طبیعت همیشه فریب  می دهد . از آن تولید مثل گرفته تا توهم عظیم و پیچیده رنگهای محافظ بال پروانه ها یا پر پرندگان .  در طبیعت نظام خارق العاده ای از افسون و فریب وجود دارد . نویسنده داستان فقط  پا جای پای طبیعت می گذارد .

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 4:26 |
                                       

  مورچگان

 

من اشتباه کردم. ما برابر نیستیم ، ما رقیب نیستیم . حضور موجودات انسانی فقط یک واقعه فرعی کوتاه در فرمانروایی مستبدانه آنها بر روی زمین است .

مورچه ها بیشترند ، بی نهایت متعددتر از ما . آنها شهرهای بیشتری دارند ، آنها به مراتب محدوده های اکولوژیکی بیشتری را اشغال می کنند .آنها در مناطق خشک ، منجمد ، گرم یا مرطوب زندگی می کنند ، در جاهایی که هیچ انسانی قادر به زنده ماندن نیست .به هر جا که نگاه کنیم ، مورچگانی را می بینیم .

آنها صد میلیون سال پیش از ما به روی زمین بوده اند و با توجه به اینکه آنها یکی از ارگانیسمهای نادری بوده اند که در برابر بمب اتمی مقاومت کرده اند ، یقینا صد میلیون سال بعد از ما نیزدر روی زمین خواهند بود . ما فقط یک حادثه سه میلیون ساله در تاریخ آنها هستیم . وانگهی اگر موجودات کرات دیگر روزی به روی کره ما بیایند ، آنها دچار اشتباه نخواهند شد .آنها بی هیچ تردیدی سعی خواهند کرد با مورچه ها به گفتگو بپردازند . با مورچه ها ، یعنی با اربابان واقعی کره ی زمین .

 

حرف آخر: ترجیح دادم به جای خلاصه داستان کتاب بخشی از آن را در وبلاگ بیاورم .در بیشتر رمان ،شکل ظاهری نوشته حکایت دو ماجرای موازی است که یکی مربوط به دنیای مورچگان و دیگری مربوط به دنیای انسانهاست .در انتها البته برنارد وربر آنها را به یکدیگر ارتباط می دهد.

اطلاعاتی در مورد زندگی مورچگان از طریق این داستان در اختیار خواننده قرار می گیرد .

 برنارد وربر رمان نویس ، روزنامه نگارو کارگردان متولد 18 سپتامبر1961در تولوزفرانسه،  متخصص در مباحث علمی است و در این عرصه نام آور است . او از بیست و هشت سال پیش تحقیقات خود را درزمینه تمدن مورچگان آغاز کرد .سه گانه او در مورد مورچگان به نامهای امپراتوری مورچگان ، روزمورچگان و انقلاب مورچگان شهرت جهانی دارد .

با خودم می گویم این کتابها در کمال بی خبری و با کیفیتی نامناسب یکبار چاپ می شوند و به دست فراموشی سپرده می شوند .ما فرصت نمی کنیم  که آنها را به دانش آموزانی که به داستان و رمان علاقه دارند، معرفی کنیم .ما این امکان را از خود دریغ می کنیم .ما به نوعی خودمان را نابود می کنیم . از اینکه اینقدر نویسندگان مختلف در زمینه داستان و رمان با موضوع زیست شناسی کار کرده اند خوشحالم .هریک از شما دوستان ممکن است به آگاهی هایی در این زمینه دست یابید . ممنون می شوم اگر مرا بی خبر نگذارید .  با تشکر. 

 

                                                                                              ع م حجازی

 

منبع : مورچگان / برنارد وربر / دکتر عباس آگاهی / دفترنشر فرهنگ اسلامی / ۱۳۷۳

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 8:3 |
                                                      

 

 

- بچه هایت را به دایناسور می سپاری و می روی ؟ وای! فکر نمی کنی بچه ها گزندی به او برسانند ؟

 

 

منبع: ادیسه 3001 / آرتور سی کلارک / رضا فاضل / تهران : نشر مرکز

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 و ساعت 5:46 |

یادداشتهای یک معلم مدرسه

 

دیگر شاگرد من نیستی

 

یکی از کسانی که تازه به کلاس من آمده بود ، پسری بنام لوکاریوف بود . اوبزودی با سایرین طرح دوستی ریخت و در مدت کوتاهی کاملا مشهور شد . در زنگ تفریح همیشه مرکز گروهی از بچه های شلوغ و خندان بود . آنها را با انواع داستانها و تقلید ماهرانه صدای حیوانات سرگرم می کرد. گاهی تقلید معلم اش را هم در می آورد .خودش هرگز نمی خندید .

 پای تخته بودم که او با صدای بم و کاملا رسا گفت :مانند یک کنده درخت آنجا می ایستد و انتظار دارد شخص ببیند که روی تخته سیاه چه چیز نوشته اند .

من از مقابل تخته سیاه کنار رفتم و احساس کردم که خون به صورتم هجوم آورد . دستهایم لرزیدند . هیچکس حرفی نزد . چطور کلاس می توانست این بی حرمتی را تحمل کند ؟

بزودی تصمیم خود را گرفتم .

- بسیار خوب . تا امروز من معلمت بودم و شما هم شاگرد من بودی . اما چون تو رعایت احترام مرا نمی کنی ، منهم از این پس تو را شاگرد خودم حساب نمی کنم .

خوشبختانه در همان لحظه زنگ زده شد و من به عجله کلاس را ترک کردم .

وقتی وارد اتاق آناتولی دمتریویچ شدم حدس زد که چه اتفاقی رویداده است و ماجرا را از من پرسید . برایش توضیح دادم..او پس از یک لحظه گفت : زمانی برای ناتالیا آندریونا معلم کلاس دوم این اتفاق افتاد. اسم شاگردش لوکتف بود . یک بارلوکتف رفت زیر میز و گفت که می خواهد همانجا درسش را بخواند . ناتالیا به او خندید و گفت بسیار خوب اگر آنجا راحت هستی اشکال ندارد . لوکتوف بزودی احساس کرد که کار احمقانه ای کرده بود .این استهزا بود که اورا سر عقل آورد . اگر راه دیگری پیدا می کردی بهتر بود .پاسخ دادم : من یک انسانم وحق دارم دل آزرده و عصبانی شوم .

 نزد مادر لوکاریوف رفتم و جریان را با او در میان گذاشتم .او از رفتار لوکاریوف بسیار ناراحت شد و قول داد که به او بدی رفتارش را بفهماند .

بچه ها با لوکاریوف قطع رابطه کرده بودند .دیگر ادا و اصولهایش بچه ها را نمی خنداند .گرچه لوکاریوف به روی خود نمی آورد ولی تنها شده بود .

یک بد گمانی جونده ناشی از این تصور که من بطور اشتباه آمیز عمل کرده بودم ، رفته رفته آرامش خیالی مرا مختل کرد .دیدم که همیشه در فکر لوکاریوف هستم .

اناتولی دمتریویچ تصمیم گرفته بود کلاس لوکاریوف را عوض کند . مخالفت کردم . فریاد زدم : نه بهیچ وجه . یعنی مشکلات خودم را روی دوش کس دیگری بگذارم .

عصر آنروز سراغ یک آشنا رفتم و در آن را دق الباب کرد م . ناتالیونا آندریونا .یک معلم باز نشسته . ولی نبود . در خانه به انتظار او نشستم .در اتاق تابلویی توجهم را جلب کرد .

 زیر تصویری از دانش آموزان نوشته شده بود : من آنها را بالاتر از خود زندگی دوست دارم .

جوابم را گرفته بودم . از فرزندانش خداحافظی کردم . 

صبح روز بعد وقتی پس از اتمام دروس به پایین کریدور رفتم لوکاریوف را دیدم که کنار دیوار ایستاده بود و گریه می کرد .یکی دیگر از معلمان که اتفاقا درآن لحظه رد می شد پرسید: مارینا نیکولایونا ، این پسر یکی از شاگردان شما است ؟ پیش از آنکه فرصت پاسخگویی داشته باشم ، لوکاریوف با ترس فریاد زد : بلی ، بلی، من شاگرد شما هستم ! بگو من شاگرد شما هستم ! سپس هق هق کنان گفت : مارینا نیکولایونا ، من متاسفم ! هر طور دلت می خواهد مرا تنبیه کن ، فقط اجازه بده باز هم شاگرد شما باشم !

پس او هم در این مدت ناراحت بود . گمان می کنم این حقیقت ساده را درباره مناسبات انسانی یاد گرفته بود : اگر می خواهی مورد احترام باشی باید به دیگران احترام بگذاری .

اما من هم درسی یاد گرفته بودم ، تمام شاگردانم هر خطایی که داشته باشند تحت مسئولیت من بودند . خوب یا بد همه شاگردان من بودند . این را فراموش نخواهم کرد .

 

                             ************************************ 

 

* متن فوق از صفحات 167 تا 177 کتاب یادداشتهای یک معلم مدرسه است که برای درج در وبلاگ زیستیکاتورخلاصه و به ناچار قدری تغییرداده شده است .

منبع: یادداشتهای یک معلم مدرسه / ف . ویگدورووا / عزیز یوسفی / انتشارات رز / ۱۳۵۶
+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 4:8 |